تبليغاتX
هدیه تولد مامانی - یاد ایامی...

هدیه تولد مامانی

عکس ها و خاطرات کودکم

پارسال همین موقع ها درگیر عروسی عمه جون بودیم . وای یادش بخیر چقدر دنبال لباس گشتم و آخرشم دست از پا درازتر رفتم دنبال خرید پارچه و دادم افسانه جون برام لباس بدوزه ... عاشق اون لباسامم .

وای چه روزایی بود ... بیشتر اوقات شبا با بابایی میرفتیم پارک و از اونجا که من شدیدا به بلال علاقه پیدا کرده بودم هر روز بلال میخوردیم اگه هم نمیرفتیم پارک بابایی شب با دو کیلو بلال میومد خونه بعدش وقتی بهش میگفتم زیاده میگفت چون تو دوست داری زیاد میخرم . دستش درد نکنه . از طرف دیگه شده بودم عاشق پسته خام و بدون اغراق روزی نیم کیلو میخوردم. ولی از کنار جگرکی و کبابی نمیتونستم رد شم . از بوی یخچال خونه حالم بد میشد ... همه چی بوی پرتقال گرفته بود . اه اه اه

یادش بخیر تا تقی به توقی میخورد حوریه خانم کجا بود؟؟؟ مطب دکتر . همش نگران بودم . اگه یه روز کم تکون میخوردی هزار جور فکر و خیال میومد به سرم . اگه زیاد تکون میخوردی فکر میکردم داری خفه میشی ... خلاصه خدا رو بلاتکلیف کرده بودم .

11 تیر و یادته مامانی که رفتم سونو اطهری و دکتر گفت هشتاد درصد پسره... چقدر ذوق کردیم منو بابایی . 21 مرداد بود که کاملا مطمئن شدیم شازده کوچولو تو راهه .

19 تیر و یادته شازده کوچولو که رفته بودم واسه سونوگرافی و بعد از دیدنت هم من و هم اقای دکتر کلی خندیدیم ... آخه ناقلا داشتی سر کچلت و میخاروندی . آقای دکتر هم گفت سرشو شامپو نزدی؟؟؟

یادته 14 مرداد که داشتم کتاب هوش مصنوعی و مرور میکردم اولین لگدت و به من زدی . منم جیغ کشیدم و شما دومی و سومی رو هم نثار شکم مامانی کردی. من و بابایی هم فکر میکردیم میخوای مثل بابا و مامان و عمه مهندس کامپیوتر بشی.

یادته مامانی اون موقع ها اسمت و گذاشته بودیم ماهان؟؟؟ تا هفته آخر هم ماهان صدات میکردیم . آخرش هم پسر عمه ات پویا شاکی شد و گفت من ماهان صداش میکنم اگه بذارین شایان من بهش میگن دوغ شایان !!! البته همه شاکی بودن . همه شما رو به اسم ماهان میشناختن امید و مهسا که تا مدتها ماهان صدات میکردن و هر چی میگفتم بابا این شایانه میگفتن پس ماهان کو؟؟؟

بازم یادته مامانی اون روزی رو که شکمم خورد به دستگیره در و کبود شد ... دقیقا جایی که سر کوچولوت اونجا بود ؟؟؟ آره مامانی من از یادم نمیره چقدر گریه کردم و خواهش کردم تکون بخوری اما حتی یه تکون کوچولو هم نخوردی . من خیلی ترسیده بودم و نشسته بودم تو خونه گریه میکردم ... میترسیدم برم دکتر و اونجا نتونم صدای قلبتو بشنوم ... چقدر دیونه بودم نه مامانی؟؟؟ دکتر هم عصبانی شد که چرا زودتر نیومدی و یک ساعتی تحت نظرشون بودم و ضربان قلبت و لگدات و چک کردن و فهمیدیم سرکاریه ... ناقلا .

یادش بخیر چقدر سکسکه میکردی . روزی چند بار !!!

آخراش اونقده شکمم کوچیک بود که خودم هم باورم نمیشد تو داری میای ... وقتی بدنیا اومدی و من از بیهوشی در اومدم اولین سوالی که از بابایی پرسیدم این بود که چند کیلوئه ... دو کیلو میشه ؟؟؟ وقتی گفت 3110 خیلی خوشحال شدم آخه از این که بری تو دستگاه میترسیدم . وقتی دیدمت اشک میریختم و به تموم حرکاتت نگاه میکردم و میگفتم جان ... چقدر ظریف بودی مامانی ... ناز بودی . بوی خدا رو میدادی .

یادش بخیر .

........................................................

امروز شایان و بردم برای چکاپ ... قدش 70 و وزنش 8100 .

شایان به همه چیز تکیه میکنه و می ایسته ... میز ... مبل ... تخت... یخچال ... آدمیزاد ... روروئک ... پارک بچه ... جدیدا هم یه دستش و ول میکنه و تکون میده .

میتونه از حالت چهار دست و پا به حالت نشسته تغییر حالت بده . قبلا برعکس این کارو انجام میداد .

دو تا پاهاشو با دستاش میگیره و180 درجه باز میکنه .

امروز برای شایانی مکعب رنگی هوش خریدم دادم دستش .میخواستم ببینم عکس العملش چیه ... فهمیدم خیلی باهوشه ... فکر کرده بود هوو آوردم براش محکم میکوبیدشون به زمین .

امروز حریره بادوم براش درست کردم خیلی خوشش اومد ... نیم ساعت بعدش بهش قطره میم دادم که دکتر عوض اون ارزونا پیشنهاد کرده بود ... فقط همینو بگم که کار هر دو تامون به حموم کشید . حالا نمیدونم چکار کنم ... اصلا قطره بهش ندم؟؟؟

بعد از ظهری ماشین لباس شویی روشن بود ... نمیدونم چرا شایان ازش میترسه ... وقتی کاورش روش نباشه تو آشپزخونه نمیره ... پدر داشت با پسر  بازی میکرد ولی پسر شش دانگ حواسش به ماشین بود ... بابایی گفت شایان بوووووووووووو... منظورش خطرناکه... شایان تا شنید گفت بووو اولش فکر کردیم اتفاقیه ... ولی بعد که میگفتیم بوووو اونم تکرار میکرد و با چشای گرد به ماشین اشاره میکرد . هورا گل پسر باهوش مامانی

اینم چند تا عکس جدید از آق پسر قند عسل ما...

شایان و طه و طهورا

 

قربون خنده هات...

شایان شاه!!!

نوشته شده در سی ام مرداد 1387ساعت 18:45 توسط مامان حوریه| |
Lilypie