تبليغاتX
هدیه تولد مامانی

هدیه تولد مامانی

عکس ها و خاطرات کودکم

 

سلام

امروز روز اول زمستونه و پائیز با همه قشنگیاش کوله بارشو جمع کرد و رفت . مامانی امروز تو ۳۷۰ روزه شدی . هنوز عددای عمرت سه رقمیه و امیدوارم ۱۰۰۰ رقمی بشه خوشگل مامان .

چند روزی میشه برگشتیم خونه . خونه مامان دنیا هم نرفتیم . ده روز خونه مامان صدیق بودیم . خیلی خوش گذشت مخصوصا به شما که شدی رفیق شفیق بابا جون و وقتی از بانک برمیگشتن خونه دیگه من و مامان جون و نمیخواستی.

گفتم که خونه مامان دنیا نرفتیم که علت داشت . من دوست داشتم جشن تولد یکسالگی پسرم همه دور هم باشیم و خوش بگذرونیم خانواده خودم و بابایی همه دور هم . یه مدتی میشه که بابایی کلاس شبکه میرن و پنج شنبه ها هم کلاس داره . اصلا قرار نبود امتحان باشه ولی استادشون یهو گفت پنج شنبه امتحان عجب استاد بدی

با اصرار من بابایی راضی شد که کلاسشو کنسل کنه . قرار شد بابایی بره خونه مامان دنیا و ما هم از این طرف بریم پیشش البته اگه تونست کنسل کنه . تا اینجا برنامه ها تقریبا خوب پیش میرفت تا اینکه دیدیم رو صورت خاله الی دون دونای قرمز زده . اولش بهش خندیدیم ولی بعد فهمیدیم که آبله مرغونه و بعد کلی ترسیدیم . ایشالله خواهر خوشکلم زودی خوب بشه .

این همونه که بهش میگن بد بیاری . بنده خدا امتحانات ترمش داشت شروع میشد . از طرف دیگه ما قرار بود 26 آذر راه بیافتیم بریم بابل . وای چی که نشد همه چیز یهو بهم ریخت . مامان جون گفتن من و الی خونه هستیم شما برین و بابا جون هم گفتن که من شما رو میرسونم ولی قبولش خیلی سخت بود آخه ما قرار بود برای جشن بریم بابل و حالا که مامان و الی نمیان اصلا خوش نمیگذره و از طرف دیگه ممکن بود شایان این ویروس و هم راه خودش داشته باشه و خیلی ها دوست نداشتن آبله مرغون بگیرن ( علی الخصوص خاله بهار جون که سفارش کرده بود از شعاع دو کیلومتری خونشون رد نشیم آخه امتحانات ترم دانشگاهش داشت شروع میشد و آبله مرغون میتونست به راحتی یک ترم اونو از درس عقب بندازه )

خلاصه این شد که ما نرفتیم و تو رشت موندگار شدیم . اولش تصمیم گرفتم برگردم تهران ولی بعد مامان جون پیشنهاد کرد یه جشن کوچولو تو خونشون برپا کنیم ولی چطور ممکن بود . کیک چی ؟ فردای تولد عید غدیر بود و مطمئنا سفارش کیک غیر ممکن بود مامان جون و بابا جون رفتن دنبال کیک ولی عروسکی پیدا نشد و یه کیک ساده قشنگ و کوچولو خریدن . من یه سری از تزئینات و همراهم بردم رشت ولی کامل نبود و قرار بود خواهرم بقیه رو برام بیاره . دست به کار شدم و یه قسمت از خونه رو با بادکنکای قرمز تزئین کردم .

غروب که شد بساط جشن کوچیکمون و پهن کردیم و با هم جشن گرفتیم . اگر چه قرارمون برای جشن چیز دیگه ای بود ولی جشن کوچیک 5 نفرمون به یاد ماندنی ترین جشن زندگیم شد چون جشن تولد یکسالگی پسر خوشکلم بود . تولدت مبارک همه هستی من .

 دوستان ازم پرسیدن که من رشتی ام یا نه . من متولد رشتم ولی اصالتا رشتی نیستم . بابا دانشجوی گیاه پزشکی دانشگاه رشت بودن و مامان تو همون دوران منو باردار شد و اینچنین شد که من رشتی شدم . رشت و خیلی دوست دارم چون زادگاه منه .

بعضی از دوستان هم از وزن تقریبا 5 کیلویی من تعجب کرده بودن ولی من واقعا 4 کیلو و 750 گرم بودم . مامانم میگه به حدی سفید و تپل بودم که پرستارا دست به دستم میکردن و سرانجام از دست یکی از همون پرستارای خوشکل من به زمین سقوط کردم ولی جان سالم به در بردم . فکر میکنم این ماجرا و تولد من در روز 26 آذر به شایعه اخیری که همه جا پخش شده که پرستاری در رشت نوزادی رو به زمین انداخته و وقتی بازجویی میکنن میگه نوزاد باهاش حرف زده و گفته روز 26 آذر طوفانی رشت و ویران مییکنه و مردمش میمیرن و اونم از ترس نوزاده رو زمین انداخته ربط مستقیم داشته باشه

روز 26 آذر نه تنها طوفان نشد بلکه بعد از چند روز بارون و روز قبلش برف هوا آفتابی شد

از دوستای عزیزم که تولد من و شایان  با گذاشتن کامنت های محبت آمیزشون و هچنین تماس تلفنی و اس ام اس تبریک گفتن واقعا متشکرم و دوستتون دارم

دوستای گلم مرجان جون و سمیرا جون که تولد شایان و تو وبلاگتون تبریک گفتین از شما هم یه دنیا ممنونم  

جنگل سراوان رشت:

 

 

آب بازی شایان خونه مامان جون!!

شایان در خواب ناز :

  اینم عکسای تولد :

 






  

نوشته شده در یکم دی 1387ساعت 12:52 توسط مامان حوریه| |
Lilypie