تبليغاتX
هدیه تولد مامانی

هدیه تولد مامانی

عکس ها و خاطرات کودکم

سلام ۸۶ .

بابا ناراحت نباش . تو میری ولی خاطر ه های خوبی که داشتم و داشتیم از تو بجا میمونه . دستت درد نکنه سال خیلی خوبی بودی .

دلم برات تنگ میشه . تو بهترین سال زندگیم بودی . باور کن دروغ نمی گم . خوشحال باش که خیلی ها ازت راضی بودن . من تو این سال از خدا یه فرشته گرفتم . فرشته ای ناز و دوست اشتنی . بابایی فرشته که عاشق بچه هاست خودش بچه ار شده و داره از خوشجالی بال ر میاره . هر روز که این فرشته کار  جدیدی یاد میگیره انگار به عمر ما اضافه میشه . خنده های این فرشته که اسمش شایانه ما رو میبره به بهشت . پس خوشحال باش ۸۶ تو دل دو تا بنده عاشق خدا رو شاد کردی . کارای خوب دیگه ای هم انجام دادی عمه شایان عضو هیئت علمی دانشگاه مازندران و استاد دانشگاه شد اونم تو ۲۷ سالگی . عروسی عمه کوچولو هم تو همین سال بود . خاله بهار هم دانشگاه رشته مهندسی ای تی قبول شد . بابایی شایان رئیس سخت افزاری ستاد سازمان راهداری شد . خاله من که ۹ سال بود نی نی نداشتن بالاخره تو همین سال صاحب دو تا فرشته ناز شد . طه و طهورا .

بابابزرگ مدیر بانکهای کرج  شد و از همه مهمتر با مامان جون اینا اومدن نزدیک ما . برای من که تو سال خوبی بودی . خوشحال باش که داری میری و خیلی ها ازت راضین . باهات خداحافظی نمیکنم چون تو بهترین سال برام بودی و همیشه به یادتم .

نوشته شده در بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 12:19 توسط مامان حوریه| |
سلام عزیز دلم میخوام یه کم باهات درد و دل کنم میشنوی حرف دلمو ؟

مامانی سه ماه پیش تو همین ساعتا تو رو واسه اولین بار دیدم خیلی لذت بخش بود خیلی زیاد تو دوران بارداری همش فکر میکردم یه نی نی بیاد دیگه خوشبخت خوشبختم دیگه غمی ندارم یه خانواده خوب با یه همسر خوب فقط یه نی نی کم داره تا خدا تو رو به من داد چقدر لذت بخش بود بوییدن و بوسیدن چهره ناز تو. تا مدت یک ماه که خونه مامان جون بودیم باورم شده بود مادری راحته آخه حتی شب زنده داریشم با مامانیم بود اما بعد که اومدیم خونه تازه فهمیدم چقدر تنهام و خیلی دستپاچه شدم بخصوص بعد اگزما و کولیکی که شبا میومد سراغت حساس شده بودم و با کوچکترین گریه تو دلم میلرزید و من هم گریه میکردم آخه مامانی من ۹ ماه تموم که تورو در بطنم داشتم باهات حرف میزدم برات شعر میخوندم لالایی میخوندم قصه میگفتم قران میخوندم پس تو برام یه بچه ۱ ماهه نبودی ۱۰ ماه با من بودی و من حق داشتم از در تو درد بکشم . اوضاع یه مدت روبراه شد و با نذر و نیاز کولیکت رفع شد و اگزما هم با دارو کنترل شد اما مامانی حالا دیگه مشکلت چیه؟ عسلکم چرا میترسی ؟چرا دائم شیر بالا میاری؟چرا از خواب میپری و گریه میکنی؟ من کور شم و اشکات و نبینم گلم . دیشب اونقدر بیحال بودی که بابایی مهربون اصلا حال و حوصله هیچ کاری و نداشت و دایم پیشت بود و خوابوندت . آخه مامانی فدات بشه چی شده بود ؟ امروز چی شده بود که اینقدر گریه کردی؟ شایانی عزیز دلم وقتی تو گریه میکنی مامانی دیگه خوشبخت نیست درمونده ترین مادر دنیاست . بخند گلکم تا دنیا به تو بخنده .من اینجا چیکاره ام پس ؟غم و غصه هاتو بده به من

نوشته شده در بیست و ششم اسفند 1386ساعت 15:56 توسط مامان حوریه| |
Lilypie