تبليغاتX
هدیه تولد مامانی

هدیه تولد مامانی

عکس ها و خاطرات کودکم

سلام سلام سلام

نرمک نرمک اولین بهار زندگی شایانی داره از راه میرسه و من هنوز واسه خونه تکونی کاری نکردم تا دیروز که فسقل نمی ذاشت و امروزم که خوابیده اصلا حال و حوصله ندارم دیروز با  کلی ترس وسایل آشپزخونه رو دستمال کشیدم هر دو دقیقه یک بار میومدم به شایان سر میزدم و دوباره شروع به کار میکردم آخه شایان سه بار تا حالا تو خواب شیر تو گلوش پرید و داشت خفه میشد اصلا نمیفهمم چرا . به پهلو هم که میخوابونمش خودشو صاف میکنه و رو پشتش میخوابه . اصلا از بالش خوشش نمیاد . خلاصه اینکه همین سه بار باعث شده ترس من نسبت به تنها گذاشتنش حتی واسه چند دقیقه بیشتر بشه

دیروز با شایان رفتم خرید هم برای خودش هم برای دختردایی اش فاطیما . آخه قرار شده عید به همه کوچولوها اعم از دختر عمه(فاطمه) و دختر دایی (فاطیما)و پسر عمه هاش(پویا علیرضا نیما) دختر خاله(مهسا) و پسر خاله (امید) کادو بدیم من هم وقتی کوچولو بودم از کادو گرفتن ذوق زده میشدم .خلاصه اینکه شایان گل من آروم توی آغوشی مامان نشسته بود و آخراش از خستگی خوابش برد . توی پاساژ یکی بهش گفت جوجه یکی گفت خرگوش اون یکی گفت سفید برفی . ولی به نظر من شایان از همه اینا بهتر تره   

 

 

نوشته شده در بیست و یکم اسفند 1386ساعت 11:22 توسط مامان حوریه| |
دلم میخواست هنوز کوچک بودم و با دختر همسایه زیر درخت آلبالو بازی میکردم و بر سر دعوای دوستانه با او قهر می شدم.

"تا معنی صداقت و سادگی را بدانم "

آنگاه دلم میخواست روزی آفتابی دستان کوچکم را پر از آب می کردم و به مبحس قناری میرفتم تا ببینم قناری چه میگوید.

"تا معنی تنهایی را بدانم"

و دلم میخواست بر کنار باغچه دستمالی پهن کرده و با عروسکم بازی کنم .

"تا معنی زندگی را بفهمم"

و دلم میخواست با عروسکم خاله بازی کنم و مثل مادر شوم و کودکی داشته باشم .

"تا بدانم مادری چیست"

در آن عصر به همه چیز رسیدم به تمام جوابها در پشت پنجره ...

اما پس از آن شبگرد هم آمد و من ندانستم به راستی

"""" مادری چیست"""

نوشته شده در نوزدهم اسفند 1386ساعت 14:16 توسط مامان حوریه| |
چند روز تعطیلی واقعا عالی بود فکر میکنم شایان خیلی خوش بحالش شده . از سه شنبه دوست بابایی با خونوادشون مهمونمون بودن و ما هم تا تونستیم رفتیم بازار برای خرید عید البته خرید عید شایان از قبل انجام شده بود اما بازم براش خرید کردم هر روز صبح و غروب بیرون از خونه بودیم . خیلی خوشحالم که بهار داره میاد . مردیم از بس به خاطر سرما و البته به خاطر شازده پسر پیاده روی نکردیم . یادم میاد من و باباییش اوقات بیکاری یا حتی وقتی از سر کار بر میگشت میرفتیم پارک  یا خرید ولی حالا...

دیروز صبح مهمونا رفتن و ما هم رفتیم کرج خونه باباجون . اونجا هم خیلی خوش گذشت . دیشب آخر شب برگشتیم خونه .

اگه خدا بخواد آخر هفته میریم خونه مامان دنیا و تا ۵ عید اونجائیم ۷ ماه میشه اونجا نرفتم و دلم خیلی هوای شمال و کرده . فکر میکنم امسال عید خیلی خوش بگذره . امیدوارم همینطور باشه .

 

نوشته شده در نوزدهم اسفند 1386ساعت 14:3 توسط مامان حوریه| |
Lilypie