تبليغاتX
هدیه تولد مامانی

هدیه تولد مامانی

عکس ها و خاطرات کودکم

وقتی تورا میبینم به یاد فطرتم می افتم که روزگاری از آسمان ها بالاتر میزیست...

وقتی چشمانم به چشمانت می افتد به یاد روزگاران زلال ازل می افتم که با حوریان روی تپه های بلورین بهشت به این سو و آن سو میدویدم و

همصدا با جبرئیل به خداوند سلام میگفتم ...

وقتی به من لبخند میزنی به یاد سالهای بیگناه کودکی ام می افتم که زلفهای درختان را میبافتم و با رودها به سوی دریاها میرفتم . کوچکترین دوست من سنجاقکی بود سرخ که هر روز مرا با خود به مزرعه میبرد و نام گلها را به من یاد می داد ...

تو هر شب برایم از مهربانی و دوست داشتن قصه میگفتی و ستاره ای

زیر بالشم میگذاشتی تا خوابهای خوب ببینم ...

وقتی به آلاله ها شب بخیر میگفتم می دانستم فردا خورشید پلک های مرا میبوسد...

وقتی تو را میبینم به یاد دستهایت می افتم که از همه آفریده های خدا مهربانترند...

دستهایی که گهواره زندگی را تکان می دادند تا من بیتابی نکنم...

شالیزارهای شمال و زنبق های کوهی شاهدند که تو هرگز طاقت گریه مرا نداشتی ...

 و من اکنون به نخلستانهای جنوب و جنگل های عاشق سوگند میخورم که هرگز اخم بر چهره ات ننشانم ...

به خاطر همه زحمت های مادرم ازش ممنونم  تو این چند ماه که شایان و دارم خوب فهمیدم که چه زحمت هایی کشیده تا من پر و بال بگیرم و به اینجا برسم . دوستت دارم مامان مهربونم ...

نوشته شده در هفتم اسفند 1386ساعت 14:41 توسط مامان حوریه| |
امروز شایانی رو بردم حموم . خیلی آب بازی و دوست داره ... میذارمش تو وان بادیش و اونم واسه خودش حسابی دست و پا میزنه و با تعجب منو نیگا میکنه ... فقط نمیدونم چرا وقتی میارمش بیرون از آب و حوله دورش میپیچم شروع میکنه یه گریه ...

شایانی دوستت دارم

بابایی هم دوستت داره

نوشته شده در هفتم اسفند 1386ساعت 13:59 توسط مامان حوریه| |

نمیشه از تو یک لحظه جدا شم

که بی تو زندگیم رنگی نداره

تو خورشیدی به داد من رسیدی

زمستونم با تو رنگ بهاره

تو اون عشقی که من خوابشو دیدم

تو بیداری به آرزوم رسیدم

تو گل بودی شکفتی در کنارم

به دنبال تو من پروانه بودم

نمیشه از تو یک لحظه جدا شم

که بی تو زندگیم رنگی نداره

تو خورشیدی به داد من رسیدی

زمستونم با تو رنگ بهاره

عشق من تا که تو رو دیدم ناز چشماتو خریدم

واسه ی بودن با تو از همه دنیا بریدم

 

نوشته شده در ششم اسفند 1386ساعت 15:23 توسط مامان حوریه| |
 

کارای جدید شایان:

شایانی من جدیدا کارش شده اینکه انگشتای شصت و اشاره رو به هم میچسبونه و میکنه تو دهنش بعد با ولع شروع میکنه به مکیدنش و صدای ملچ ملوچ از دهنش در میاد

یه کار جدید دیگه آقو کردناشه که پشت سر هم شده ...به هر آقوی مامانی با یه آقو جواب میده

تو خواب دایم غلت میخوره شب چندین بار باید بیدار شم تا سرشو که افتاده زیر بالش بزارم رو بالش انگاری اصلا از بالش خوشش نمیاد

دیگه اینکه به محض خیس شدن پوشکش باید عوض شه وگرنه گریه میکنه و جیغ میزنه

اسباب بازی های کوچیکشو با دستاش میگیره البته فکر میکنم ارادی نیست اما تقریبا همیشه این کارو انجام میده

صبح ساعت ۷:۱۵ دقیقه ساعت بیداریشه مامان هم باید بیدار شه باهاش بازی کنه وگرنه ناراحت میشه!

وقتی مامان شایانو توی آغوشش میذاره کلی کیف میکنه و دوست نداره بیاریمش بیرون فقط نمیدونم آغوش واسه سن شایان ضرر داره یا نه؟

 

نوشته شده در ششم اسفند 1386ساعت 14:15 توسط مامان حوریه| |
توی این ماهه خیلی پسرماهی بودی و اصلا ما رو اذیت نکردی جز بعضی شبا که نق نقو میشدی اما حالا که دو ماه و هشت روز داری واسه خودت آقا شدی و آقو آقو میکنی و دل میبری ... شایانم چهار شنبه اول اسفند واکسن دو ماهگیتو زدی ... خیلی گریه میکردی...من بمیرم درد داشت؟؟؟ شبش هم که تا صبح ناله میکردی و نتونستی بخوابی ... شایانی خدا رو شکر که دیگه درد نداری  

اینم عکس دو ماهگی شایان

نوشته شده در چهارم اسفند 1386ساعت 18:44 توسط مامان حوریه| |
Lilypie