تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker هدیه تولد مامانی


هدیه تولد مامانی

 روز پدر

چند روزیه خیلی ذهنم مشغوله ... اصلا اعصاب درست و حسابی ندارم... با خودم درگیرم... حال و حوصله هیچی و ندارم جز شایان... دلم میخواد تموم اوغاتم و با پسرم پر کنم ...  اونم نامردی نمیکنه و تموم اوغاتم و پر میکنه... همه جا سرک میکشه و از اونجا که چندین بار سرش به کناره های مبل و میز و صندلی خورده مجبورم منم دنبالش برم...اگه جلوشو نگیرم از صبح تا شب زیر میز نهار خوریه... چند روز پیش من و بابایی نشسته بودیم تو اتاق و شایان تو اتاق خودش داشت توی پارکش که رو زمین خوابونده بود بازی میکرد ... یک دفعه متوجه شدم در اتاقش بسته شده... رفتم که در و باز کنم دیدم پشت دره... خودش در و بسته بود و پشت در نشسته بود ... بابایی اومد کمک ... هر حیله ای بود به کار بستیم ولی شایانی خیال نداشت از پشت در جنب بخوره... من و بابا از پشت در چند بار صداش زدیم و یه کوچولو تونستیم در و باز کنیم ... بابایی سریع موبایلشو انداخت تو اتاق ولی یادش رفته بود آهنگ بذاره... من هم زنگ زدم به موبایل بابایی... شایانی هم تا صدای زنگ و شنید سینه خیز رفت سراغ موبایل و ما پسر قند عسل و در یک عملیات زیرکانه از پشت در نجات دادیم.

فردا داریم میریم همدان تا حال و هوایی عوض کنیم . امیدوارم این سفر چند روزه بتونه روحیه مو عوض کنه

اینم عکسای پسرکم...

اینجا لباس عروسک شایان و تنش کردم ... شایان دخمل خاله شده.

 

 

.........

روز پدر نزدیکه ولی از اونجایی که ما فردا عازم سفریم دلم میخواد حتی زود تر هم شده به بابای خوبم روز پدر و تبریک بگم و همینطور به همسر عزیزم که تازگیا بابا شده .

بابای عزیزم ... تو که بهترین بابای دنیایی ... واقعا نمیدونم چطوری باید زحمات زیادی که برام کشیدی و جبران کنم... اصلا میتونم؟؟؟... بابایی هیچ وقت از یادم نمیره با چه زحمتی بزرگمون کردین... وقتی به دنیا اومدم دانشجو بودین و هزار مشکل سر راهتون بود... مطمئن باش درک میکنم چه سختی هایی کشیدین هم شما و هم مامان ... حالا که خ.شی هاتونو میبینم دلخوش میشم ... امیدوارم باز هم به مراتب بالاتری برسی ... به اون چیزی که آرزوشو داری... از خدای خوبم میخوام همیشه سایه ات روی سرم باشه ... دوستت دارم بابای عزیزم دستاتو میبوسم ... پیشاپیش روزت مبارک .

.......

همسر خوبم ... روز پدر نزدیکه ... میدونم خیلی خوشحالی از این که بابایی ... میدونم دلت میخواد بهترین بابای دنیا باشی ... میدونم تمام زحماتت برای رضایت خانوادته... خانواده ای که مطمئن باش حتما قدر زحماتتو میدونن ...میدونم دلت میخواد همسر و فرزندت تو رفاه و آسایش باشن حتی اگه خودت آسایش نداشته باشی ...تو میتونی بهترین بابای دنیا باشی چون لیاقتشو داری ... پیشاپیش روزت مبارک عزیزم.

  + نوشته شده دریکشنبه 1387/04/23  ساعت 14:35  توسط مامانی 


 فقط عکس ...

 امروز فقط عکس!!

 

 

  

اینم لحظه به لحظه تا گریه های قند عسل!!

اینم عکسای قرار وبلاگی ۲ خرداد... البته با تاخیر!!

 

 

شایانی داره سعی میکنه چهار دست و پا بره ولی هنوز نمی تونه به همون حالت حرکت کنه . هنوز خبری از مروارید سفید نیست .

 

  + نوشته شده درسه شنبه 1387/04/11  ساعت 21:40  توسط مامانی 


 مادرم روزت مبارک

مادر تو فرشته ای

ترا ستایش می کنم ...

ترا که قلب سرشار و روح بزرگ ودستان گرم و زندگی پرورت

چراغ راه ماست.

ترا ستایش می کنم ...

ترا که می بخشایی مهربانی بی توقعت را و نثار می کنی حجت بی اجر و مزدت را.

ترا ستایش می کنم ...

ترا که می سوزی و می کاهی و برای مهر ورزیدن نه زمان میشناسی و نه مکان و نه پشیمانی را پیشه می کنی .

ترا ستایش میکنم...

ترا ای مادر پاک ای روحانی مقدس ای سرچشمه همه مهربانی ها و همه فدا کاری ها .

ترا ای مادر بخشاینده ستایش میکنم به خاطر وجودت که صفای آسمان بهار را دارد و به خاطر قلبت که گستردگی دریای پاک را دارد.

به خاطر دامانت که ما را پروراند و به خاطر لالائی ات که نشئه خواب را در چشمان ما ریخت .

ترا ای مادر ای روحانی مقدس ستایش میکنم و در برابر عظمت روح بلندت و در برابر شکوه رنجهای بی دریغت که هرگز شکوه ای به همراه ندارد سر تعظیم فرود آورده و می گویم :

مادر تو فرشته ای

شایان چهار ماهه تو بغل مامان خوبم

.....................................................................................................................

سلام به همه . ما دوباره اومدیم یعنی من و مامانی . آخه من و مامانی واسه خاطر اینکه مامانی امتحان داشت رفته بودیم شهرستان . خونه مامان دنیا و عمه جون خیلی خوش گذشت . من و مامانی و عمه با هم میرفتیم دانشگاه تا مامانی امتحانشو بده . آخه یه بار که با باباجونی رفته بودیم دانشگاه و من تو بغل بابا بودم خیلی گریه کردم و می می میخواستم بابایی هم نمیدونست باید چیکار کنه و منو برد دم در سالن امتحانات تا مامانی صدامو بشنوه و زودی بیاد . اما عمه جون بیشتر مراقبم بود و من گریه نکردم. بابایی و عمه جون دستتون درد نکنه .

من تو این مدت کارای جدیدی یاد گرفتم :

۱- درست یه روز قبل از نیم سالگی تونستم روی زمین سینه خیز برم اونم با چه سرعتی . اولین بار کتاب مامانی و روی زمین دیدم میخواستم برم بخورمش !!! یعنی ببخشید بخونمش!!!

۲-همون روزی که شش ماهم تموم شده بود مامان دنیا بهم گفت بگو بابا منم گفتم بابا و چند بار پشت سر هم تکرار کردم و مامان حوریه و مامان دنیا خیلی ذوق منو کردن.

۳-روز ۲۵ خرداد وقتی از خواب بیدار شدم دیدم کسی دور و برم نیست دلم خیلی گرفت و با گریه ماما گفتم . حالا هر وقت گشنمه یا میخوام بغلم کنه میگم ماما

۴- زبونمو در میارم و بعد فوت میکنم . بعدش همه میخندن .

فردا قراره واکسن بزنم . مامانی حواست هست؟؟؟ ده روز تاخیر . تازه اول راهی نباید در بزرگ کردن من این همه سهل انگاری کنی !!!

امروز روز مادره . من نمیتونم به مامانم بگم دوست دارم و روزت مبارک و براش کادو بخرم ولی میدونم خنده های شیرین من برای اون بهترین هدیه است . مامانی سرتو بذار رو قلبم و صدای قلبمو بشنو ... داره بهت میگه دوست دارم .

  + نوشته شده درسه شنبه 1387/04/04  ساعت 18:18  توسط مامانی 


 قرار نی نی سایتی در تاریخ 10/3/87

زمان: ۱۰ خرداد ۸۷

مکان: بوستان گفتگو . کنار مجسمه مریم مقدس

طبق یه قرار از پیش تعیین شده من و بابایی و مامانی رفتیم بوستان گفتگو . اسم قرار قرار نی نی سایتی بود . وقتی رسیدیم یه عالمه نی نی ناز بغل بابا ها و مامان ها بودن . منم بغل بابایی مهربون رفتم تو جمعشون . مامانی خیلی زود با مامانا صمیمی شد . انگاری چند ساله همدیگه رو میشناسن . بابایی هم زودی شروع کرد به گپ زدن خودمونی با باباهای مهربون . خیلی خوش گذشت هم به من و هم به بابا و مامانی. تموم دوستای خوبمو از نزدیک دیدم . آرتین . علیسان پارسا . کیان . طه . امیر علی بزرگ . امیرعلی کوچک و خواهریش یاسی جون . امیر مهدی . شایلی .رژین . غزال . رونیکا . تارا و...

خاله های مهربون نی نی سایتی خاله فرشته و خاله سارا۱ و خاله سارا۲ هم اومده بودن .من همش تو بغل خاله ها بودم . دعا میکنم یه روزی تو یکی از همین قرارا مامانی نی نی این خاله هامو  تو بغلش بگیره . البته بگم که من سال دیگه میتونم نی نی بغل بگیرم !!!

حالا بازم قراره مامانا هماهنگ کنن و همدیگه رو ببینیم . آخ جونمییییییییییییییییییییییییییییییییی!!!

 

 

 

 

  + نوشته شده دریکشنبه 1387/03/12  ساعت 10:47  توسط مامانی 


 دستای گرم بابا

شایانی اصولا عادت نداره تو بغل بخوابه منظورم اینه که فقط وقتی می می میخوره تو بغلم خوابش میبره ... یا باید رو پا بخوابه یا تو نی نی لای لایش ... دیشب طبق معمول همه شبا سر ساعت نه و نیم وقت خواب شایانی بود و پسری شروع کرد به نق زدن ... بابایی شایانی و بغل کرد و برد توی اتاقش و سر کوچولوشو گذاشت روی شونه اش و شروع کرد به خوندن لالایی محبوب شایانی... لالا لالا ای تن تبدار ... یه ربع بعد شایانی برای چهارمین شب متوالی تو بغل بابایی مهربونش به خواب ناز رفته بود . بابایی دیشب بهم گفته بود که کلی ذوق میکنه وقتی شایان تو بغلش میخوابه ولی من فکر کنم احساس غرور میکنه که پسریش این همه عاشقشه یا اینکه یاد بچگیاش و بابای خدا بیامرزش میافته که مثل خودش خوب بود . خدا سایه این مرد پاک و این بابای خوب و رو سرمون نگه داره.

لالا لالا گل بادوم

لالا میگم بخواب آروم

اگه بالش برات سفته

بذار سر روی این زانوم

اگه جات سرده یا تنگه

به روی سینه ام جا هست

اگه من هم کم آوردم

دو تا دستای بابا هست

اینم عکسای شایان گلم :

خاله بهارجونم که دلت برام یه ذره شده اینجا هوا سرد بود مامانی سرم روسری گذاشته( اینو گفتم تا خیال بد نکنی من هنوزم آقا پسرم)

خاله مرجان جونم اینم شایان کچل خان ... هنر نمایی مامانمه

پیشی کوشولوی مامانی

دوستای خوبم که تو باغ زندگیمون گل میکارین ازتون یه دنیا ممنونم و دوستتون دارم

  + نوشته شده درسه شنبه 1387/02/31  ساعت 11:20  توسط مامانی 


 مسلمون شدم

اول عکسای جدید منو ببینین !!!

 

 

من برگشتم اما یه فرق بزرگی با شایان ۲۰ روز پیش دارم ... آره من مسلمون شدم . آقای دکتر آقاجانی در تاریخ ۵/۲/ ۸۶ منو ختنه کرد ... اولش خیلی سخت بود و کلی گریه کردم روز اول فقط جیغ و گریه . ولی فرداش دیگه شدم همون شایانی همیشگی و ورجه وورجه میکردم . مامانی و عمه عهدیه کلی لوسم کردن . خاله بهارو مامان  صدیق هم اومدن . شب هم مامان دنیا اومد پیشم و من خودمو براشون هی لوس میکردم .

تو این مدت یاد گرفتم پاهامو با دستام بگیرم ولی هنوز نمیتونم بکنمش توی دهنم . آواز خوندنم که دیگه نگو و نپرس . از هیشکی خجالت نمیکشم حتی اگه مامان بابا از خنده روده بر بشن . دیگه راحت میتونم غلت بزنم و برگردم و بدون دندون گاز میگیرم !!!

  + نوشته شده درسه شنبه 1387/02/17  ساعت 12:38  توسط مامانی 


 عکس

این دوقلو ها پسمل خاله و دخمل خاله مامانیم هستن که با من هم سنن . نازییییییییییییییییی

 اینم شایانه یه پسر ماهیه که نگو و نپرس . میشناسین؟؟؟

این جیگر هم فاطیما دخمل داییمه . انقده دوسش دارم . ۲ ماه ازم بزرگتره

 

نمی دونم چرا تموم تنم اینجوری میشه؟؟؟ مامانیم یه کرمی بهم میزنه بهتر میشه

 

مامانیم عاشق چشمای منه . همیشه قربون صدقش میره ...

 

 

  + نوشته شده دریکشنبه 1387/02/01  ساعت 11:18  توسط مامانی 


 شروع سال جدید

موضوع انشا: اولین عید خود را چگونه گذراندید؟

سلام . مامانی میگه امسال بهترین عید و داشتیم اخه تو نیم وجبی ( منظورش منم ) با ما بودی . من هم فکر میکنم بهم خوش گذشته باشه اگرچه تو سفر همش میخوابیدم . من و بابایی و مامانی روز 27 اسفنداز تهران  به سمت شمال حرکت کردیم . من پسر خیلی خوبی بودم آخه اصلا تو راه مامانی و اذیت نکردم( البته اینو مامانی میگه) .شب خونه عمه عهدیه موندیم و صبح زود رفتیم خونه مامان دنیا . انگاری خیلی دلش برام تنگ شده بود . چیکار کنیم یکی یدونه نوه پسری از یکی یدونه گل پسرشیم دیگه . شب چهارشنبه سوری توی باغ قشنگ مامان دنیا یه آتیش درست کردیم به بلندی قد غول .

 

 چون هوا سرد بود به  من یه عالمه لباس گرم پوشوندن . من هم واسه اولین چهارشنبه سوری کلی تعجب کردم .

مامانی و بابایی از رو آتیش پریدن (البته وقتی تقریبا خاموش شده بود ) ولی من فقط نگاهشون میکردم و همچنان متعجب از کار همشون !!!

اینم چند تا عکس توی باغ مامان دنیا :

h

 

 

روز اول  فقط دید و بازدید بود . کلی هم عیدی گرفتم . دوم و سوم فرزاد شهرو فریدونکنار بودیم . دریا مثل خودم آروم بود .

اینم من و باباییم که قراربود فقط من تو عکس باشم !!! (مامانی هیچ وقت عکاس خوبی نبود ولی عوضش بابایی جونم تو عکسه )

 

 من و بابایی و مامانی و دایی مهدی  و زندایی و فاطیما  و  خاله بهار و خاله الی  قایق سواری کردیم که البته هم من و هم فاطیما گریه کردیم فکر میکنم فاطیما ترسیده بود !!! روز پنجم عید به همراه بابا بزرگم اینا راه افتادیم به سمت تهران و بعد یه روز استراحت تصمیم گرفتیم با باباجون  اینا بریم اصفهان . سه روز اصهان موندیم و عالی قاپو و سی و سه پل و چهل ستون و پل خواجو رو هم دیدیم .

اینجا من روی یکی از ستون های چهل ستون نشستم :

اینجام عالی قاپو :

 اینم کفش منه که مامانی از اصفهان برام خریده منم تواتاق هتل پام کردم خوشکله نه؟؟؟

بعد از اصفهان رفتیم کاشان توی راه شهر نطنز بود مامانی همیشه دوست داشت نطنز و ببینه . تو حیاط مسجد جامع نطنز یه درخت دو هزار ساله بود که من توی بغل بابایی زیر سایه اش استراحت کردم . اما کاشان ...باغ فین کاشان . تپه های سیلک. مسجد آقا بزرگ . خانه های قدیمی. همه رو دیدم البته توی خواب . همه این جاها من خواب بودم و یکی دو بار مامانی بیدارم کرد ولی من بازم چند دقیقه بعد  میخوابیدم مثل اینجا...

اما اینجا ها بیدار موندم :

مسجد آقا بزرگ برای چند دقیقه

توی باغ فین فقط برای این که حال مامانمو بگیرم و مانتوشو کثیف کنم اه ...اه ...اه ...

 

و کنار حوض باغ فین ...آخه فکر کردم وقت آب بازیه

 

 

.دو تا پشه بد کاشانی  توی هتل شب لپ منو گاز گرفتن و من گریه کردم . یه شب بیشتر کاشان نموندیم و راه افتادیم به سمت تهران .کلی هم گز و سوهان خریدیم . چند روزی هم که تهران بودیم بابایی مهربون من و مامان و میبرد ددر . رفتیم جشن نور افشانی پارک لاله. سیزده بدر پارک جمشیدیه . موزه حیات وحش دارآباد و ... خلاصه دست بابایی و باباجونم درد نکنه . امسال عید به همه ما خوش گذشت.  امیدوارم به شما هم خوش گذشته باشه .بقیه عکسا باشه برای بعد .

 

  + نوشته شده درشنبه 1387/01/24  ساعت 16:39  توسط مامانی 


 خدا حافظ 86

سلام ۸۶ .

بابا ناراحت نباش . تو میری ولی خاطر ه های خوبی که داشتم و داشتیم از تو بجا میمونه . دستت درد نکنه سال خیلی خوبی بودی .

دلم برات تنگ میشه . تو بهترین سال زندگیم بودی . باور کن دروغ نمی گم . خوشحال باش که خیلی ها ازت راضی بودن . من تو این سال از خدا یه فرشته گرفتم . فرشته ای ناز و دوست اشتنی . بابایی فرشته که عاشق بچه هاست خودش بچه ار شده و داره از خوشجالی بال ر میاره . هر روز که این فرشته کار  جدیدی یاد میگیره انگار به عمر ما اضافه میشه . خنده های این فرشته که اسمش شایانه ما رو میبره به بهشت . پس خوشحال باش ۸۶ تو دل دو تا بنده عاشق خدا رو شاد کردی . کارای خوب دیگه ای هم انجام دادی عمه شایان عضو هیئت علمی دانشگاه مازندران و استاد دانشگاه شد اونم تو ۲۷ سالگی . عروسی عمه کوچولو هم تو همین سال بود . خاله بهار هم دانشگاه رشته مهندسی ای تی قبول شد . بابایی شایان رئیس سخت افزاری ستاد سازمان راهداری شد . خاله من که ۹ سال بود نی نی نداشتن بالاخره تو همین سال صاحب دو تا فرشته ناز شد . طه و طهورا .

بابابزرگ مدیر بانکهای کرج  شد و از همه مهمتر با مامان جون اینا اومدن نزدیک ما . برای من که تو سال خوبی بودی . خوشحال باش که داری میری و خیلی ها ازت راضین . باهات خداحافظی نمیکنم چون تو بهترین سال برام بودی و همیشه به یادتم .

  + نوشته شده دردوشنبه 1386/12/27  ساعت 12:19  توسط مامانی 


 سه ماه گذشت

سلام عزیز دلم میخوام یه کم باهات درد و دل کنم میشنوی حرف دلمو ؟

مامانی سه ماه پیش تو همین ساعتا تو رو واسه اولین بار دیدم خیلی لذت بخش بود خیلی زیاد تو دوران بارداری همش فکر میکردم یه نی نی بیاد دیگه خوشبخت خوشبختم دیگه غمی ندارم یه خانواده خوب با یه همسر خوب فقط یه نی نی کم داره تا خدا تو رو به من داد چقدر لذت بخش بود بوییدن و بوسیدن چهره ناز تو. تا مدت یک ماه که خونه مامان جون بودیم باورم شده بود مادری راحته آخه حتی شب زنده داریشم با مامانیم بود اما بعد که اومدیم خونه تازه فهمیدم چقدر تنهام و خیلی دستپاچه شدم بخصوص بعد اگزما و کولیکی که شبا میومد سراغت حساس شده بودم و با کوچکترین گریه تو دلم میلرزید و من هم گریه میکردم آخه مامانی من ۹ ماه تموم که تورو در بطنم داشتم باهات حرف میزدم برات شعر میخوندم لالایی میخوندم قصه میگفتم قران میخوندم پس تو برام یه بچه ۱ ماهه نبودی ۱۰ ماه با من بودی و من حق داشتم از در تو درد بکشم . اوضاع یه مدت روبراه شد و با نذر و نیاز کولیکت رفع شد و اگزما هم با دارو کنترل شد اما مامانی حالا دیگه مشکلت چیه؟ عسلکم چرا میترسی ؟چرا دائم شیر بالا میاری؟چرا از خواب میپری و گریه میکنی؟ من کور شم و اشکات و نبینم گلم . دیشب اونقدر بیحال بودی که بابایی مهربون اصلا حال و حوصله هیچ کاری و نداشت و دایم پیشت بود و خوابوندت . آخه مامانی فدات بشه چی شده بود ؟ امروز چی شده بود که اینقدر گریه کردی؟ شایانی عزیز دلم وقتی تو گریه میکنی مامانی دیگه خوشبخت نیست درمونده ترین مادر دنیاست . بخند گلکم تا دنیا به تو بخنده .من اینجا چیکاره ام پس ؟غم و غصه هاتو بده به من

  + نوشته شده دریکشنبه 1386/12/26  ساعت 15:56  توسط مامانی 


شایان کوچولو روز 26 آذر 1386 به کلبه عشق مامان و بابا قدم گذاشت و با اومدنش دل مامان و بابایی رو نوربارون کرد .

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

نوشته های پیشین
هفته چهارم تیر 1387

هفته دوم تیر 1387

هفته اوّل تیر 1387

هفته دوم خرداد 1387

هفته چهارم اردیبهشت 1387

هفته سوم اردیبهشت 1387

هفته اوّل اردیبهشت 1387

هفته چهارم فروردین 1387

هفته چهارم اسفند 1386

هفته سوم اسفند 1386

هفته دوم اسفند 1386

هفته اوّل اسفند 1386

هفته چهارم بهمن 1386

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
شهراد گل و مامانیش
خلود پرنده کوچک خوشبختی
روزشمار تولد
ساینا کوچولو
نی نی سایت
کودک من
بهار کوچولو
شایان و مامانش
آراز کوچولو
روانشناسی کودک
خاله بهار
کیان کوچولو
غزلی و مامانش
شاینای ناز و مامانش
مزدا کوچولو و مامانش
نیما کوچولو
نی نی آرتین
معین الدین و مامانیش
یانا طلا
نورا کوشولو
شایلی ناز
آرین کوچولو
مامان سمیرا و رزین ناز
حلما کوچولو
ساتیار کوچولو
ایلیای ناز
ماه نی نی و مامانی
دانیال کوچولو
مانی ناز قندی
ایلیا کوچولو
باران خانمی
حدیث خانم
خاطرات پسرکم در نی نی سایت
یاس گل و امیرعلی کوچولو
تارا کوچولو و مامان سارا

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM