هدیه تولد مامانی

عکس ها و خاطرات کودکم

بلاگفا خدا نگهدار

بلاگفا جان خوبی و بدی اگه از ما دیدی حلالمون کن .. مادیگه داریم میریم .. آخه آخراش با ما راه نیومدی رفیق

 

دوستان عزیزم میتونین بقیه خاطرات شایان رو تو وبلاگ جدیدش   شايان هديه تولدم  در پرشین بلاگ دنبال کنین .

مرسی

http://shayani1386.persianblog.ir/

 

 

 

+ نوشته شده در  ششم آبان 1388ساعت 9:43  توسط مامان حوریه  | 

عکس در طبیعت .. ( نهارخوران گرگان .باغ مرکبات )

با سلام

خوبین ؟

دوستان از اینکه نتونستم تو هفته قبل به وبلاگ هاتون  سر بزنم عذرخواهی میکنم .. راستش علاوه بر اینکه سرم خیلی شلوغ بود یه سفر غیر منتظره به شمال هم داشتیم که به خیر گذشت

یه تصمیم غیر منتظره دیگه هم گرفتیم و رفتیم گرگان تا مامان خانم تنبل خانم کارهای عقب افتاده دانشگاه رو انجام بده .. ابته بد نبود چون رفتیم ناهار خوران و زیارت و حسابی خوش گذروندیم . این پدر و پسر باید خیلی شاکر باشن که همسر و مادری مثل من دارن ..پس که چی ..اگه کارهای انشگاهی من نبود که هر دو هفته یکبار شمال نمیرفتیم .

این هم عکس های ناهار خوران :

شانی جوجوی من یه توپ تو جنگل پیدا کرده بود و داره باهاش شوت بازی میکنه :

من خسته از کارهای دانشگاه  و بابایی

شایان و فاطیما ( خونه دایی مهدی )

این هم عکس های باغ مرکبات :

بهش گفتم بخند مامی عکس بندازم ازت :

من و شایان که نمیذاره بابایی ازمون عکس بگیره و گریه میکنه :

نارنگی ترشه!

باز هم من و شانی جوجو

 


 

داريم بارو بنديل و جمع ميكنيم كه بريم پرشين بلاگ . تا چند روز ديگه آدرس جديد وبلاگ شايان رو اينجا ميذارم

+ نوشته شده در  پنجم آبان 1388ساعت 10:46  توسط مامان حوریه  | 

عکس

سلام دوستان

این چند روز که گذشت حسابی مشغول مهمون داری بودم . کمتر وقت کردم بیام نت .

الان هم بابا بزرگ شانی جوجو مهمون خونه ماست .

خدا رو شکر که کنفرانس ها وجلسات این مجال و به بابا بزرگ میده که بیاد تهران و به نوه ها سر بزنه .

شایان هم از دیدن بابا بزرگ خیلی خوشحال شده بود و هر چیزی  رو میداد به بابابزرگ .. از دستمال کاغذی گرفته تا شکلات و کلوچه ومسواک  و... مثلا داشت مهمون نوازی میکرد .

بابابزرگ هم طبق معمول برای شایان یه جعبه شکلات کاکائو خرید و من و آقای همسر هم طبق معمول شکلاتا رو از تو جعبه خالی کردیم و مسابقه گذاشتیم که هر کی بیشتر تونست بچینه .. بابا بزرگ هم خرسند که سرعت عمل دخملش بیشتر از دوماد گرامیه  نمیدونم چرا همیشه من برنده میشم .

بماند که این مسابقه هیچ جایزه ای نداره و فقط باعث میشه یه چند دقیقه ای کودکانه رفتار کنیم .. و این کودکانه رفتار کردن و خندیدن ها روحیه مونو شاد میکنه .. مثل پرتاپ توپ که اونجا همیشه من خورنده و بازنده  هستم .

دو روز پیش شایان جون مریض شد .. اس ه ال و استفراغ .. خیلی بدجور شده بود .. هر ده دقیقه بالا میاورد .. با عمو فرهاد بردیمش دکتر .. آخه باباش نبود .. اونجا هم گفتن ویروس جدیده و یه آمپول ضد تهوع بهش زدن و دارو دادن و گفتن اگه باز حالت تهوع داشت باید بهش سرم وصل بشه .. خدا رو شکر بهتر شد .. چند تا بچه دیگه هم مثل شایان بودن که بهشون سرم زده بودن . دلم کباب شد از دیدنشون

خلاصه اینم گذشت و فسقل ما حالش خوب شد .

صبح قرار شد بریم عکس پرسنلی بگیریم .. بافت جدید شانی رو تنش کردم .. دیدم شده مل ماه .. خیلی خوشم اومد .. همیشه رنگ قرمز بهش میاد .. گفتم حیفه شما ها با لباس جدید نبینینش .

تنها راه برای اینکه بتونم از شانی یه عکس درست و حسابی بگیرم .. البته بماند که اونطرف دارم شکلک در میارم

و اینم سر انجامش !

شایان چشاتو ببند من برم قائم بشم ( قربون چشات برم من مامان )

مشغول تماشای بی بی انیشتین

از راه رفتن پنگوئن خندش گرفته .. اداشو در میاره میخوام قورتش بدم

بازی با مداد رنگی ها .. یه نیم نگاهی هم به اون عروسک بیچاره بندازین !

آهان پسرم تازه متوجه شده که این عروسک خان یه دست سالم هم داره !

سیاه و سفید

 بعدا نوشت :

ما داریم میریم سفر .

چند روزی نیستیم

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12:15  توسط مامان حوریه  | 

شایان در آستانه 22 ماهگی و عکس های شمال

سلام

خوبین؟

ببخشید که دیر شد ... این هفته هفته نسبتا شلوغی برای من بود . اصلا فرصت ادیت کردن عکسها رو نداشتم و وقتی هم که فرصت پیدا کردم عکس نداشتم

نمیدونم چی شد که نمیتونستم عکسا رو به کامپیوتر انتقال بدم . هر کاری کردم نشد .. پست بدون عکس هم که مزه نمیده

بله جونم بگه که این هفته من و شایان قشنگم به اتفاق بابا و دوست بابا فرهاد خان رفتیم شمال .. من بد میرفتم تا به کارهای دانشگاه میرسیدم و بابا هم به مامان دنیا سر زدن . شایانهم که با دیدن پسر عمه ش پویا سر از پا نشناخت و پاک یادش رفت که مامان داره و تا میخواستم بغلش کنم میگفت بویووووووووووووووووو بویووووووووووووووو ( برو )

چند بری هم که خواستم ابراز احساسات کنم اخم کرد و منو زد

این که هیچ .. رفتیم دیدن خاله بهار .. تحویل که نگرفت موقع خدا حافظی تو ماشین هی میگفت عمه بای بای .. خدا رو شکر که خاله جان نشنیدن ولی عمه جان شنیدن و کلی حظ بردن

شید به خاطر اینه که بیشتر عمه ها رو میینه و در نتیجه بیشتر محبتشون رو میبینه . هر جا هم که پژو ۲۰۶ مبینه میگه عمه یا حب یا بیب که حب + بیب = حبیب

 و اما کارهای جدیدشش

اونقدر قشنگ تاب تاب عباسي ميخونه که نگو  .. تاب تاب عباشي .. خدا منو ننداشي .. اگه ميداشي .. بغل شايا بندازي

ميخونه برام چش چش دو آبو دباگ و يه گدو .. چوب چوب دو تا چوب!!!!
با كمك مامان هم يه توپ دارم قل قليه رو ميخونه .
ديگه ياد گرفته وقتي كار اشتباهي انجام میده  و  چپ چپ نگاهش میکنم  سرشو خم ميكنه و ميگه ببهشيد ( ببخشيد)
چيزي رو هم از دست كسي بگيره ميگه ميسي ( مرسي)
وقتي ميگم ماماني دوستم داري ميگه دوست ميگم چند تا ميگه دو تا ده تا هشتاد تا
عاشق رقصيدنه .. چه رقص قشنگي هم .. بيشتر پايكوبيه تا رقص

امروز صبح وقتی بیدار شد رفت سراغ یخچال و توشی توشی کنان ( ترشی ) ازم ترشی خواست .آخه بچه خوب اول صبح با شیکم گشنه ترشی؟؟؟؟؟؟

برش تخم مرغ زدم و یه مقدار زیتون تو ظرف براش گذاشتم و دادم دستش .. دریغ از یک لقمه نون و تخم مرغ .. ولی زیتون رو تا تهش خورد!

وقتی میشینه پای تی وی و بی بی انیشتین میبینه تکرار میکنه .. حالا دایره فرهنگ لغاتش گسترده تر شده و کلمات انگلیسی بیشتری بلده .. نشستن و خزیدن و بلند شدن و اعضای صورت و چند تا حیوون اهلی رو میتونه بگه .

از ماشین لباس شویی میترسه .. وقتی روشنش میکنم میاد تو بغلم میشینه و میگه شایا ترسید

تلفنی هم صحبت میکنه .. سلام ..کجایی..بله .. بابایی


مثلا داره لالایی میخونه .. خونه دوست مامانی

شمال

روز اول فرصت نشد که بریم باغ و عکس های قشنگ بگیریم .. وقتی هم روز آخر قبل از حرکت به سمت تهران رفتیم شایان خابالو و بد اخلاق بود .

شایان با نارنگی های که از درخت چیده مشغوله

 

 

 

 

 


بعدا نوشت:

کپی از وبلاگ ارشیا جون

پرشین وبلاگ برای دومین سال پیاپی نظرسنجی انتخاب بانوان برتر وبلاگستان فارسی را برگزار می کند لبخند

در این دوره نظرسنجی در بین بانوان وبلاگ نویس صورت می گیرد و علاوه بر وبلاگ های بانوان، برای ارج نهادن به فرهنگ وبلاگ نویسی در خانواده توسط مادران، در بخش ویژه وبلاگهای مادرانی که برای فرزندانشان می نویسند رده بندی انجام خواهد شدچشمک

این نظر سنجی از امروز به مدت یک هفته برگزار خواهد شد لبخند نتایج آن در ایام مبارک میلاد امام رضا (ع) ، طی مراسمی با حضور وبلاگ نویسان برتر ، اعلام میگرددهورا

 

برای شرکت در نظر سنجی اینجا  کلیک کنید
+ نوشته شده در  نوزدهم مهر 1388ساعت 13:21  توسط مامان حوریه  | 

روزهایی که گذشت!

سلام دوستان

از همه  شما که به من و شوشو لطف داشتین و سالگرد ازدواجمون رو تبریک گفتین ممنونم

راستش  دلم میخواست که سالروز ازدواجمون یه روز متفاوت باشه که اتفاقاتی افتاد که حتی  به یادم نموند که ۲۹ شهریور سالگرد بهترین روز  زندگیم روز عید فطره  . شبش  وقتی شوشو بهم گفت امروز سالگرد ازدواجمون بود و بهم تبریک گفت خیلی از خودم شرمنده شدم . البته مقصر اتفاقات بد من نبودم . اصلا هم به من و شوشو ربطی نداشت! ولی ناخواسته درگیر شدیم .

آخر هفته تصمیم گرفتیم بریم همدان .ما به همراه علیرضا و عمو پیمان و خاله ملی که نی نیشون فرهان سه ماه از شایان جون بزرگتره .

شایان و فرهان دوستای خیلی خوبی شدن ولی نسبت به اسباب بازی های هم حسادت میکردن . مثلا شایان دلش  میخواست  توپ فرهان رو از دستش بگیره و توپ خودش رو به فرهان نمیداد . فرهان هم برعکسش .

شایان  هم که اصلا گاز گرفتن تو کارش نبود ۵ بار فرهان بیچاره رو گاز گرفت و این عرق شرمندگی  بود که مدام و مدام رو پیشونی من و بابای شایان جاری بود . اول با تشر و بعد با محبت خواستم بهش بگم گاز گرفتن بده ولی این اقای کوچولو تا چشم من و بابا رو دور میدید دست فرهان و میگرفت  و میبردتش تو اتاق و یه گاز مشتی نثارش میکرد و با جیغ  و گریه از اتاق  بیرونش میکرد . بمیرم براش که حتی به کشاله رونش هم رحم نکرد !

شایان تو سفر عصبی و بد اخلاق بود . البته نه روز اول . روز اول خیلی  خوب بود . ولی روز دوم به بعد واویلا شده بود . همش گریه همش جیغ .. ما هم که نمیدونستیم از چیه که گریه میکنه و عصبیه  تا اینکه وقتی شایان از خواب بعد از ظهر بیدار شد  بابایی متوجه شد رو دست و پای شایان پر از جوش و تاول شده . بله .. آب و هوای قشنگ و پاییزی همدان به پوست حساس پسرم سازگار نبود .این بودکه ترجیح دادیم زودتر به سفر پایان بدیم و برگردیم تهران .

شبی که رسیدیم خونه خسته و کلافه از ترافیک و ۱۲ ساعت تو راه بودن جیغ و داد های مکرر شایان خستگیمون رو مضاعف کرد . بابایی رو فرستادم بره داروخونه کالامین بگیره  و خودم ویتامین آ د  زدم به تنش تا خشکی تنش کمتر بشه  . بالاخره خوابید. فردا شب هم همین طور. همراه جیغ و گریه شایان منم گریه میکردم و بابا که انگاری باورش شده بود تنش سوخته با دستمال مرطوب تنش رو خنک میکرد . صورتش رو محکم گذاشت  رو صورتم . دندوناشو بهم میفشرد . انگار میخواست گازم بگیره ولی دلش نیومد . منم التماس کردم شایان اروم باش . آروم شد و محکم بغلم کرد . دو تا دستشو انداخت دور گردنم و  هق هق کنان به خواب رفت . منم براش لالایی خوندم . لاااااااااااااا لالایی گل نازم .. خوابت میبره کم کم .. اشکت میباره نم نم .. لاااااااااا یه دم آروم نداری چرا تو بیقراری  چش رو هم نمیذاری ...

دوست عزیزم مریم جون دکتر کامران جزایری رو بهم معرفی کرده بود . ما هم وقت گرفتیم و رفتیم  مطبش .

مریم جون باید بگم محصولات کیو وی مثل آب روی آتیشه . خیلی خیلی خیلی موثر تر از داروی قبلیه . کیتوتیفن  هم براش تجویز کرد که ضد آسمه . و داروی ترکیبی که امروز آماده میشه .

به خاطر معرفی دکتر و محصولات کیو وی ازت یه دنیا ممنونم .


شایان و عکس های روز اول سفر به همدان :

مشغول خوردن خیار .. باغ  خیار

شایان و فرهان محوطه شهر بازی

بابایی و شایان مشغول بازی .. عباس اباد

شایان و بابا آرامگاه بوعلی سینا :

سرسره بازی اینجا!!!

یه سگ ولگرد دید داره با چشاش تعقیبش میکنه

منتطر اماده شدن بلال .. گنج نامه

به  یکی قانع نیست

 

آرامگاه  بوعلی :

شایان و فرهان تو کالسکشون  به سمت بازار :

رهاورد سفر برای شانی جوجو .. کفش و سرویس غذا خوری جدید

راننده کوچولو !


عکس های قبلی شایان با نی نی ها :

شایان و طه و طهورا ( دو قلو ها پسر خاله و دختر خاله مامان ):

شایان و فاطیما ( دختر دایی ) خونه دانشجویی خاله بهار :

شایان و فاطمه دختر عمه :

شایان رستوران فرشته مشغول  خوردن پیتزا:

بازم شایان و فرهان .. هفته قبل :


عکس دیروز :

نقاش کوچولو با دستای سوخته داره نقاشی میکشه

در  آخر هم ارزوی سلامتی تموم بچه های کوچک  رو از خدا دارم .. مخصوصا  مرد کوچک بابا گور بان و مامان مهربان . امیدوارم زود زود این نی نی دوست داشتنی خوب بشه و دل همه شاد بشه


بعدا نوشت:

اینم یک سری عکس جدید از عروسک مامان

شانی با  عینک شنای بابا !


بعدا نوشت(۱۵/ ۷/۸۸) :

اصلا وقت آپ کردن ندارم

+ نوشته شده در  ششم مهر 1388ساعت 12:12  توسط مامان حوریه  |